ابزار وبمستر

خموش

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۹
فایلستان

الا ای سبز طاوس مقدّس

ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس

زمین و آسمان گرد و بخارت

کواکب بر طبق بهر نثارت

دو عالم گرچه عالی مینمودست

دو چشمهای هستی تو بودست

چو عکس تست هر چیزی که هستند

چو فیض تست هر نقشی که بستند

زمانی نقش بندی سخن کن

چو نو داری سخن ترک کهن کن

سخن گفتن ز مردم یادگارست

خموشی بی زبانان را بکارست

بگو چون فکر دور اندیش داری

خموشی خود بسی در پیش داری

چنین گفت آن سخن سنج سخنران

کزو بهتر ندیدم من سخندان



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

خموش

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۸
فایلستان

همیشه داغ دل دردمند من تازه است

که شب خموش نگردد چراغ بیماران



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

خموش

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۸
فایلستان

کارم از دست پایمرد گذشت

آهم از چرخ لاجورد گذشت

همه عالم شب است خاصه مراک

روزم از آفتاب زرد گذشت

روز روشن ندیده‌ام ماناک

همه عمرم به چشم درد گذشت

زین دو تا مهرهٔ سپید و سیاه

که بر این سبز تخت نرد گذشت

به فغانم ز روزگار وصال

که چو باد آمد و چو گرد گذشت

هیچ حاصل به جز دریغم نیست

ز آنچه بر من ز گرم و سرد گذشت

خاصه کز گردش جهان ز جهان

آن جوان عمر راد مرد گذشت

جان پاکش به باغ قدس رسید

زین مغیلان سال‌خورد گذشت

شاهد عقل و انس روح او بود

دیده را از جهان فتوح او بود

ز آفت روزگار بر خطرم

هرچه روز است تیره روزترم

همچو خرچنگ طالع خویشم

که همه راه باز پس سپرم

دور گردون گسست بیخ و بنم

مرگ یاران شکست بال و پرم

که فروشد به قدر یک جو صبر

تا به نرخ هزار جان بخرم

چند گوئی که غم مخور ای مرد

غم مرا خورد، غم چرا نخورم

با چنین غم محال باشد اگر

خویشتن را ز زندگان شمرم

گرچه از احولی که چشم مراست

غم یک روزه را دو می‌نگرم

چابک استاده‌ام به زیر فلک

مگر از چنبرش برون گذرم

شمع گویای من خموش نشست

من چرا بانگ بر فلک نبرم

شیر میدان و شمسهٔ مجلس

قرة العین جان ابوالفارس

مایه زهر است نوش عالم را

میوه مرگ است تخم آدم را

ای حریف عدم قدم درنه

کم زن این عالم کم از کم را

صبح محشر دمید و ما در خواب

بانگ زن خفتگان عالم را

هین که فرش فنا بگستردند

درنورد این بساط خرم را

رخنه گردان به ناوک سحری

این معلق حصار محکم را

پس به دست خروش بر تن دهر

چاک زن این قبای معلم را

رستخیز است خیز و باز شکاف

سقف ایوان و طاق طارم را

یک دم از دود آه خاقانی

نیلگون کن لباس ماتم را

گر به غربت سموم قهر اجل

خشک کرد آن، نهال پر نم را

خیز تا ز آب دیده آب زنیم

روی این تربت معظم را

دوستانش نگر که نوحه‌گرند

دوستانش چه که دشمنان بترند

کو مهی که آفتاب چاکر اوست

نقطهٔ خاک تیره خاور اوست

جان پاکان نثار آن خاکی

کان لطیف جهان مجاور اوست

حقهٔ گوهرار چه در خاک است

مرغ عرشی است آنچه گوهر اوست

سر تابوت باز گیر و ببین

که چه رنگ است آنچه پیکر اوست

سوسن او به گونهٔ سنبل

لالهٔ او به رنگ عبهر است

این ز گردون مبین که گردون نیز

با لباس کبود غمخور اوست

بر در آن کسی تظلم کن

که فلک شکل حلقهٔ در اوست

به سفر شد، کجا؟ به باغ بهشت

طوبی و سدره سایه گستر اوست

نزد ما هم خیال او باشد

آن کبوتر که نامه‌آور اوست

او خود آسود در کنار پدر

انده ما برای مادر اوست

پس ازین در روان دشمن باد

آنچه در سینهٔ برادر اوست

همه شروان شریک این دردند

دشمنان هم دریغ او خوردند

یوسفی از برادران گم شد

آفتاب از میان انجم شد

ای سلیمان بیار نوحهٔ نوح

که پری از میان مردم شد

گوهری گم شد از خزانهٔ ما

چه ز ما کز همه جهان گم شد

عیسی دوم آمده به زمین

باز بر آسمان چارم شد

موکب شهسوار خوبان رفت

لاشهٔ صبر ما دمادم شد

عالم از زخم مار فرقت او

دست بر سر زنان چو کژدم شد

نه سپهر از برای مرثیتش

ده زبان چون درخت گندم شد

در شبستان مرگ شد ز آن پیش

که به بستان به صد تنعم شد

تا کی از هجر او تظلم ما

عمر ما در سر تظلم شد

دیده از شرم بر جهان نگماشت

هم ندیده جهان گذشت و گذاشت

سال عمرش دو ده نبوده هنوز

دور نه چرخ نازموده هنوز

نالهٔ زار دوستان بشنود

نغمهٔ زیر ناشنوده هنوز

به هلاکش بیازموده جهان

او جهان را نیازموده هنوز

شد به ناگه ربودهٔ ایام

بر ز ایام ناربوده هنوز

دید نیرنگ چرخ آینه رنگ

آینهٔ عیش نا زدوده هنوز

کفن مرگ را بسود تنش

خلعت عمر نا بسوده هنوز

روز عمرش خط فنا برخواند

خط شب‌رنگ نانموده هنوز

هست در چشم عالمی مانده

نقش آن پیکر ستوده هنوز

دلبرانند بر سر گورش

زلف ببریده رخ شخوده هنوز

رفت چون دود و دود حسرت او

کم نشد زین بزرگ دوده هنوز

ای عزیزان بر جهان این است

زهرش اندر گیای شیرین است

روی فریاد نیست دم مزنید

رفته رفته بود جزع مکنید

نتوانید هیچ درمان کرد

گر جهان سوز و آسمان شکنید

غلطم من چراغ دلتان مرد

شاید ار سوکوار و ممتحنید

ماهتان در صفر سیاه شده است

ز آن چو گردون کبود پیرهنید

گر صفر باز در جهان آید

رگ او را ز بیخ و بن بکنید

گر زمانه به عذرتان کوشد

خاک در دیدهٔ زمانه زنید

ور فلک شربت غرور دهد

سنگ بر ساغر فلک فکنید

رخصه‌تان می‌دهم به دود نفس

پرده بر روی آفتاب تنید

هیچ تقصیر در معزایش

مکنید ار موافقان منید



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

خموش

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۷
فایلستان

مکن، ای خواجه، بر غلامان جور

که بدین شکل و سان نماند دور

زور بر زیر دست خویش مکن

دل او را ز غصه ریش مکن

که از آنجا تو را گماشته‌اند

بر سر این گروه داشته‌اند

زان میان یک وکیل خرجی تو

هم غلام گلوی و فرجی تو

بندهٔ خویش را مکن پر زجر

تا همت بنده باشد و هم اجر

میتوانش فروخت، گردونست

کشتن او ز عقل بیرونست

بنده را سیر دار و پوشیده

چون به کار تو هست کوشیده

جان دهد بنده، چون دهی نانش

جان گرامی بود، مرنجانش

رزق بر اهل خانه تنگ مکن

روزی او میدهد، تو جنگ مکن

در تو خاصیتی فزون باشد

تا ترا دیگری زبون باشد

بده و شکر آن فزونی کن

الف او بس بود تو، نونی کن

گر تو خود را در آن میان بینی

نبری بهره‌ای، زیان بینی

شربتی در قدح نمیریزی

که به زهریش بر نیمیزی

ز تو با درد دل اناث و ذکور

این چنین سعی کی شود مشکور؟

مکن، ای دوست، گر نه هندویی

جان شیرین بدین ترش رویی

خویشتن را تو در حساب مگیر

بندگان را در احتساب مگیر

گر چه در آب و نانتند اینها

بتو از حق امانتند اینها

جز یکی نیست مالک و بنده

هر دو را خواجه آفریننده

خواجگی جز خدای را نرسد

آنچه سر کرد پای را نرسد

خواجگی گر به آدمی دادست

بنده نیز آخر آدمی زادست

نسبت هر دو با پدر چو یکیست

این دویی دیدن از برای شکیست

به ز فرزند بد غلامی نیک

که بر آرد ز خواجه نامی نیک

خواجه شاید که کم خلاص شود

بنده ممکن بود که خاص شود

گر به قسمت سخن تمام شود

ای بسا خواجه کو غلام شود

آن که مفلوج شد بدان زشتی

گر غلام تو بود چون هشتی؟

اگر این بنده را تو گنجوری

مرگ ازو باز دار و رنجوری

آب چشم غلام خویش مبر

محضر بد به نام خویش مبر

نتوان زد به مذهب مالک

غوطه در لجهٔ چنین هالک

بمرنج از غلام خواجه فروش

چون نکردی به خواجهٔ خود گوش

تا ازین بندگیت باشد ننگ

هیچ از آن خواجگی نگیری رنگ

گرت این بندگی تمام شود

چرخ و انجم ترا غلام شود

تو که جز خواجگی ندانی کرد

این غلامی کجا توانی کرد؟

گر حیاتی و بینشی داری

حیوان را ز خود نیزاری

چه نگه میکنی که گاو و خرند؟

این نگه کن که چون تو جانورند

بی‌زبان را چنان مزن بر سر

ز زبانی بترس و از آذر

آنکه این اعتبار کرد او را

نه بکشت و نه بار کرد او را

گر نه با کردگار در جنگی

بار این عاجزان مکن سنگی

از برون گر زبان خموش کنند

نرهی از درون که جوش کنند



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

خموش

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۶
فایلستان

خارکش پیری با دلق درشت

پشته خار همی برد به پشت

لنگ لگان قدمی برمی داشت

هر قدم دانه شکری می کاشت

کای فرازنده این چرخ بلند

وی نوازنده دلهای نژند

کنم از جیب نظر تا دامن

چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی

تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن

گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

رخش پندار همی راند ز دور

آمد آن شکرگزاریش به گوش

گفت کای پیر خرف گشته خموش

خار بر پشت زنی زینسان گام

دولتت چیست عزیزیت کدام

عمر در خارکشی باخته ای

عزت از خواری نشناخته ای

پیر گفتا که چه عزت زین به

که نیم بر در تو بالین نه

کای فلان چاشت بده یا شامم

نان و آبی که خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت

به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد

به در شاه و گدا بنده نکرد

داد با این همه افتادگیم

عز آزادی و آزادگیم



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

خموش

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۵
فایلستان

کشتی عمر ما کنار افتاد

رخت در آب رفت و کار افتاد

موی همرنگ کفک دریا شد

وز دهان در شاهوار افتاد

روز عمری که بیخ بر باد است

با سر شاخ روزگار افتاد

سر به ره در نهاد سیل اجل

شورشی سخت در حصار افتاد

مستییی بود عهد برنایی

این زمان کار با خمار افتاد

چون به مقصد رسم که بر سر راه

خر نگونسار گشت و بار افتاد

گل چگویم ز گلستان جهان

که به یک گل هزار خار افتاد

هر که در گلستان دنیا خفت

پای او در دهان مار افتاد

هر که یک دم شمرد در شادی

در غم و رنج بی شمار افتاد

بی قراری چرا کنی چندین

چه کنی چون چنین قرار افتاد

چه توان کرد اگر ز سکهٔ عمر

نقد عمر تو کم عیار افتاد

تو مزن دم خموش باش خموش

که نه این کار اختیار افتاد



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

خموش

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۴
فایلستان

بر آستانه اسرار آسمان نرسد

به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد

گمان عارف در معرفت چو سیر کند

هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد

کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب

ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد

هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص

به دانک بسته شود جان او به کان نرسد

علف مده حس خود را در این مکان ز بتان

که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد

که آهوی متأنس بماند از یاران

به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد

به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی

برو محال مجو کت همین همان نرسد

پیاز و سیر به بینی بری و می‌بویی

از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد

خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت

که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

خموش

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۴
فایلستان

بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها

تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان‌ها

بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها

تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان‌ها

ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن

مگذار کان مزور پیدا کند نشان‌ها

ور جادویی نماید بندد زبان مردم

تو چون عصای موسی بگشا برو زبان‌ها

عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشتر

چون آینه‌ست خوشتر در خامشی بیان‌ها



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

گور

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۳
فایلستان

ای خواجه ز فکر گورغم می باید

اندر دل و دیده سوز و نم می باید

صد وقت برای کار دنیا داری

یک وقت به فکر گور هم می باید



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]

مرگ

۲۴ فروردین ۱۴۰۳
۰۹:۲۱:۴۳
فایلستان

«مرگ» حرکتی حتمی و مستمر از دار مَمّر به سوی دارمَقّر است: «الدُّنیا دارُ مَمَّر لا دارُمَقَرٍّ»و حرکتی است که با هر نَفَس، انسان را به سوی خود می خواند: «نَفَسُ المزء خُطاهُ اِلی اَجَلِهِ» حرکتی که پرده از پیوند لحظه ها با زندگانی کوتاه دنیوی برمی دارد: «وَ اَنَّ غایَةً تَنْقُصُها اللَّحَظةُ»زندگی کوتاهی که گذشتن لحظه ها از آن می کاهد.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ،
[ بازدید : ] [ امتیاز : ]
فایلستان
مرکز دانلود فایل
نام و نام خانوادگی :
ایمیل:
عنوان پیغام:
پیغام :
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به فایلستان است. || طراح قالب avazak.ir